هفته ی پیش بود که به دیدن یکی از دوستان مسیحیم رفتم. دیدم خودش و مامانش خیلی کسل هستن. از چشماشون میشد فهمید که حسابی هم گریه کردن. اولش فکر کردم که کسی ازشون فوت شده. ولی وقتی ماجرارو برام تعریف کرد منم حسابی کسل شدم.
برام گفت که هفته ی آخر اسفند بود که نیروی انتظامی اومد و کلیسایمان را تعطیل کرد. اسم این کلیسا ، کلیسای پنطیکاستی و معروف به کلیسای شهراراست و مخصوص مذهب پروتستان. خلاصه وقتی دلیل تعطیلی رو پرسیدم این بود که نوکیشان مسیحی یا به قول خودشان ایمان داران زیاد شده اند.
راستش خودم هم که یک مسلمون هستم ، روز تولد حضرت مسیح در جشنشان شرکت می کنم. اتفاقا امسال هم شرکت کردم. کلیسای پنطیکاستی پر از جمعیت شده بود. شاید بیشتر از 700 نفر. طوری که صندلی کم اومده یود . حدود 70-80 نفری سر پا ایستاده بودند.
خلاصه مثل اینکه همون شب کلاغ های تو اون جمع این خبر رو به گوش دادگاه انقلاب می رسونن که تعداد ایمان داران زیاد شده و همین گویا برای آنها دلیل قانع کننده ای برای تعطیلی کلیسا بوده.
دوستم می گفت که دلمان خوش است که نماینده تو مجلس داریم ، دینمون توی ایران مورد قبوله ، دینمون کتاب مقدس داره ،...
و ما مسلمانان شناسنامه ای سرخوشیم به اینکه ادیان آسمانی دیگر را قبول داریم ، حق شرکت در انتخابات به آنها می دهیم ، حق شرکت در کنکور به آنها می دهیم ، دریغ از اینکه به آنها اجازه ورود به عبادتگاهشان را نمی دهیم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت
7:35 PM  توسط اسم مستعار
|
یک هفته ای میشه که از تعطیلات عید میگذره. یه عده که تو این تعطیلات رفتن مسافرت و عده ای مشغول دید و بازدید از فک و فامیل و خوش به حال همونایی که از این دید و بازدیدای مسخره سالی یک باری خودشونو راحت کردن و این 13 روز رو رفتن مسافرت.
آخه معمولا این دیدارها سالی یه باره. طرف خبر نداره که فامیلش مرده س یا زنده بعد عید زورکی به خاطر اینکه یارو بزرگتره یا... پا میشه میره خونش که میخوام 100 سال سیاه این دید و بازدیدای مسخره نباشه.
تو این دید و بازدیدا میشینن دور هم و غیبت می کنن. آخرش هم برای هم سالی خوب رو آرزو می کنن و تموم میشه.
نکته جالب دیگه همین دعاها و آرزو های خوب خوب که برای هم می کنن. آخه ماشاا... انقدر از ته دل واسه هم دعا و آرزو می کنیم که یکی پس از دیگری برآورده میشه. طرف آرزوی سالی پر برکت واسه فامیلش می کنه ، پس فرداش یارو یا ورشکسته میشه یا از ادارش اخراجش می کنن یا ...
از اونجاییکه نوروز از ایران باستان و زرتشتیان به ما رسیده پس بیایم به جای این آرزوها و دعاهای نشدنی ، همون 3 شعار زرتشت را این دفعه برای کسایی که واقعا دوستشون داریم آرزو کنیم: پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک.
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت
8:59 PM  توسط اسم مستعار
|
همین یکی دو روز پیش بود بود که از تلویزیون یه خبری شنیدم. نمیدونم طرف کی بود. وزیر آموزش و پرورش بود ، معاونش بود، خلاصه چی کاره بود. می گفتش که خدارو شکر و بحمد ا... اکثریت مدارس مجهز به نماز خانه شدند.
اینو که گفت کلی جوش آوردم . قاطی کردم و زدم یه کانال دیگه. آخه یاد مدرسه خودم افتادم و نماز خونش.
یادمه که خیلی بزرگ بود. اگه مراسم عزاداری و یا جشنی بود ما رو می بردن تو نماز خونه و یا اگه ساعت ورزش برف و بارون بود ، معلم ورزش در نماز خونه رو باز می کرد و همگی می رفتیم اون تو. تو نماز خونه هم که ورزشی نمی کردیم. همه اکیپی دور هم می شستن و بگو و بخند. جک تعریف می کردن و چیپس و سس می خوردن. و یا اگر مدرسه افطاری می داد در این نماز خونه باز می شد و سفره های افطاری سرتاسر پهن. آخه هم بزرگ بود و هم سرتاسر فرش.
این نماز خونه مدرسه ما همه کاربردی داشت غیر از اینکه یکی بره محض رضای خدا یه رکعت توش نماز بخونه. به جرات می گم که توی دبیرستان من از هر 50 نفر یه نفر نماز خون بود.
این مربی های پرورشی و تربیتی هم که بیچاره ها هر کاری می کردن بچه هارو هدایت کنن ، اصلا انگار که نه انگار. ولی خب موقع امتاحانات جواب می داد. همه نماز خون و با ایمان می شدن تا یه وقت تجدیدی نیارن. ولی وقتی خرشون از پل می گذشت دیگه نماز خوندن هم فراموش می شد. آخه ما یاد گرفتیم که هر وقت به خدا نیاز داریم بریم سراغش. دریغ از اینکه همیشه بهش نیاز داریم.
از اونجایی که بنده اعتقاد دارم که اگر کسی نماز خون باشه با یه تیکه پارچه به عنوان سجاده و یه تیکه سنگ روی زمین به عنوان مهر نمازشو می خونه. نه به داشتن نماز خونس و نه به هیچ چیز دیگه.
حالا نمی دونم این یارو که اومد اظهار خرسندی کرد از چی خوشش اومده بود. از اینکه یه سایه بون درست کرده واسه جلو گیری از نفوذ برف و بارون تو زنگ ورزش یا از اینکه یه جایی باشه واسه پهن شدن سفره های افطاری .
ولی ای کاش قبل از اینکه میومد همه مدارس رو مجهز به نماز خونه کنه اول میومد فرهنگ نماز خوندن رو ترویج می داد...
+ نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت
11:35 AM  توسط اسم مستعار
|
دیروز از تلویزیون یه چیزی شنیدم که دیگه مغزم داشت هنگ می کرد. در مورد اینترنت و سرعت اون در کشور های مختلف .
شنیدم که سرعت اینترنت در مالزی 200 برابره ایرانه
(او کجا و ما کجا...).
خدا رو شکر ایران با یه کشور مسلمون دیگه مقایسه شده. اگه ایران می خواست با آلمان و آمریکا و ژاپن مقایسه بشه که دیگه هیچی. احتمالا از آخر، اول می شدیم.
بعد در مورد درصد کاربران اینترنتی صحبت شد. مقایسه را داشته باشین:
ایران 35 درصد و مالزی 80 درصد. ( ای بابا، مگه 45 درصد اختلاف هم چیزیه
)
بعدش هم نوبت به سایت face book رسید که قبل از فیلتر شدن از نظر محبوبیت رتبش 23 بود اما بعد از فیلتر شدن رتبش به 12 رسید 
و اما مطلب جالب دیگه اینکه گروهی دارن تلاش می کنن که نوروز رو در سازمان ملل رسمی کنن و واسه این کارشون دارن یک میلیون امضا جمع می کنن و تا حالا 47 هزار تا امضا جمع شده.
ببخشید بقیه برنامه روش پارازیت رفت...
+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت
7:38 PM  توسط اسم مستعار
|
روز اربعین امام حسین (ع) بود و همه جا تعطیل. بسته ای را باید به منزل یکی از آشنایان می رساندم. خلاصه همراه با مادر گرامی راهی یکی از مناطق شمالی شهر ، زعفرانیه شدم.
اصلا انگار نه انگار که که روز اربعین بود. شاهد اتومبیل های مدل بالایی بودم که بعضا تک سرنشین و یا چند دختر و پسر جوان ژیگول کرده که موزیک هم با صدای بلند گوش می کردند ، بودم. در این جا خبری ازپارچه و پرچم های مشکی نبود. و در نهایت برای خودش تافته ای جدا بافته بود.
اتفاقا چند روز بعدش که شهادت امام رضا (ع) بود، یکی از دوستان تماس گرفت که بریم با هم سمت یافت آباد برای تهیه جهیزیه دخترش.
خلاصه بنده و مادر گرامی که دیگر زبانمان مو در آورد که روز شهادت است و همه جا تعطیل. ولی آخر حرف او شد.
راهی یافت آباد شدیم. در میان راه محلی را با عنوان امام زاده معصوم دیدم. جلوی درش که خیلی شلوغ بود. یک عده زن و مرد سیاهپوش. اولش که فکر کردم مجلس ختم است. جلوتر و جلوتر می رفتیم تا به شهر چوب و تخته یا همان یافت آباد رسیدیم. در پارکینگ یکی از همین پاساژها ماشین را پارک کردیم و پیاده مشغول دیدن مغازه ها و پاساژها شدیم.
اتومبیل هایی که در خیابان رد می شدند هیچ صدای موزیکی از داخلشان نمی آمد و اگر هم صدایی بود صدای نوحه و عزاداری بود. مردمی هم که در پیاده روها قدم می زدند و معمولا یک ظرف باقالای پخته در دستشان بود اکثریت لباس مشکی بر تن داشتند و بعضی هایشان به بنده که لباسم مشکی نبود یک نگاه زیر چشمی می انداختند. خودم را کمی جمع و جور می کردم و تا آنجا که می توانستم شالم را پایین می آوردم.
خلاصه بعد از چند ساعتی چرخیدن در این مغازه ها دست از پا درازتر برگشتیم. ولی تنها چیزی که دستگیرمان شد این بود که چه قدر در این تهرانجلس فاصله ها زیاد است...
+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت
10:39 AM  توسط اسم مستعار
|
دیروز عصری وقتی تلویزیون رو روشن کردم طبق معمول هر روز زدم کانال مورد علاقه خودم یعنی صدای آمریکا. (آره دیگه. همون کانالای غیر مجاز ماهوارهای.) دیدم که دارن از یه روزی توی ایرون قدیم میحرفن. یعنی روز سپند مزگان. روز زن، زایش، زندگی و در نهایت عشق.
البته همچین جای نگرانی برای از بین رفتن این روز نیست. چون همین چند روز پیش یعنی ۱۴ فوریه همه برو بچی که حس عشقولانگی بهشون دست داده بود به عشقشون کادو دادن.
وقتی میگم اینجا خودش یه پا لس آنجلس شده همینه دیگه. خلاصه روز عشقولانگی در این تهرانجلس ۱۰ روز زودتر اتفاق میفته.
لب مطلب اینکه فقط یه چیز منو خوشحال کرد اینکه وبلاگم تو این روز تاسیس شد. یعنی ۵ اسفند روز سپند مزگان (مزدگان ) یا همون ولنتاین تهرانجلسه خودمون.
+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت
10:59 AM  توسط اسم مستعار
|